خوب يك سال ديگه هم در حال تموم شدنه.
يك سال ديگه هم به عمر ما اضافه شد.
خاطرات و تجربيات زيادي به ما اضافه شد، چه بد چه خوب. الحمدالله كه حاصل كارمون براي خودمون رضايت بخشه.
با دوستان جديدي امسال اشنا شديم و با خيلي از قديميها تجديد ميثاق كرديم.
مهم اينه كه ما بر ان عهدي كه بستيم هستيم.
انشاالله كه اگر بدي از ما ديديد حلال كنيد و انشالله سال پر خير و بركتي داشته باشيد و همگي عاقبت به خير شويم. التماس دعا از همه دوستان دارم.
عاقبت خاک شود حسن جمال من و تو
خوب و بد میگذرد وای به حال من و تو
قرعه امروز به نام من و فردا دگری
میخورد تیر اجل بر پر و بال من و تو
مال دنیا نشود سد ره مرگ کسی
گیرم که کل جهان باشد از آن من و تو
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 9:32  توسط محمد احسانی
|
سلام به تمامی دوستان
من امسال رای اولی هستم.و یه انتخاب سخت و بسی بزرگ دارم چون...
نمیدانم اگر شهید الانه میخواست رای بدهد به چه کسی رای میداد
و من هم امیدوارم به کسی رای بدهم که بعدا جلوی شهید شرمنده نشوم.
یا علی
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 23:28  توسط وحید غفاری
|
خدایا کمک کن ...
کمک کن نیت همه مون پاک باشه و رضای خودت مقدم باشه به رضای خلقت ...
کمک کن روح شهیدمون از همه مون راضی باشه ...
کمک کن بتونیم لبخند رضایتی به لب یادگارای مهندس عزیزمون بنشونیم ...
خدایا ...
دست همه ی ما رو بگیر تا دستامونو بذاریم توی دستای هم و ... ( انشاالله ... )
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 0:37  توسط سیدمحمد رضا موسوی فر
|
کاش می شد همه ی بزرگانی که خالصانه و به عشق مهندس عزیز کار میکردن دور هم جمع کنیم ...
آدمایی که امروز باعث افتخار من و امثال منن و اسمشون در کنار اسم مهندس به پایگاه اعتبار می
بخشه ...
آدمایی که روزی بدون چشم داشت و بی ریا کار میکردن و به پایگاه و آپارتمان ها عزت دادن ...
نمیدونم ...
نمیدونم ما کم میذاریم واسه آوردن این عزیزان یا ...
به امید روزی که همه ی عاشقای مهندس دور هم جمع بشن ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 14:5  توسط سیدمحمد رضا موسوی فر
|
سلام خدمت تمامی دوستان
من شب اولی که در گشت های عملیاتی پایگاه را حضور داشتم را اصلا فراموش نمیکنم
دوستان دیگری هم بودند مثل حسن و علی قربان زاده و رضا مهرورز و...آن شب یک استرس عجیبی داشتم
من رفتم وضو گرفتم و یک قران جیبی کوچک در جیبم گذاشتم
خدا رو شکر آن شب به خوبی تمام شد و مشکلی پیش نیامد.
از آن شب سه سال میگذرد و من الان علاقه مند به اجرای گشت می باشم وبه لطف شهید با قوت قلب بیشتری
یا علی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 10:23  توسط وحید غفاری
|
چند شب قبل از ۲۲ بهمن ساعت تقریبا ۵/۹ شب بود که تنهایی تو محوطه آپارتمانها پرسه می زدم و طبق عادت رو نیمکت دور حوض مسجد نشسته بودم که یه ماشین اومد داخل و کاظم ازش پیاده شد در حالی که دو تا بی سیم پی آر سی بزرگ یکی به کمرش و دیگری رو به دستش گرفته بود. چون آنتن های فنری خیلی بلندی داشت به راحتی جابجا نمی شد. رفتم کمکش و به هر ضرب و زوری بود بردیمشون داخل. یکی دو روز با بیسیم ها ور می رفتیم و خلاصه کار کردن باهاشو یادگرفتم .
روز ۲۲ بهمن با تعدادی از بچه ها راه افتادیم بریم برای راهپیمایی که یکی از بیسیم ها به پشت من بود و یکی دیگش هم پشت مصطفی محمودآبادی . یادمه با اتوبوس واحد رفتیم که با این بیسیم ها به سختی سوار شدیم. تو راهپیمایی هم مصطفی چند قدمی جلوتر از من حرکت می کرد و با بیسیم با هم ارتباط داشتیم.
غیر از لباسهای خاکی که تنمون بود سربندهای سبز یا ابوالفضل هم به سرمون بود مثل بیسیم چی های جبهه و جنگ. خلاصه شده بودیم سوژه و هر کی دوربر ما بود یه نگاهی به ما می کرد.
این بود زیباترین خاطره ۲۲ بهمن عمرم . . .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 12:32  توسط آرش سنویی
|
۲۲ بهمن دیگری گذشت ...
من ، تو ، ما ...
پیر و جوان ، کوچک و بزرگ ، زن و مرد ...
همه آمده بودیم ...
و تجدید بیعتی دیگر ...
دوستانمان شاد و دشمنانمان غمگین ...
و انتظاری نیست جز اینکه مسئولان قدر بدانند ...
قدر مردمانی که در هر شرایطی هستند ، گوش به فرمان مقتداشان ...
آری ، مسئولان با عمل به منویات رهبر عزیز ، حرکت براساس قانون ، خدمت به مردم و نه
توجه به منافع فردی ، حزبی و گروهی ، کنار گذاردن قدرت طلبی و حب دنیا ...
پاسخ دهند این حضور پرشور و شعور را ...
که چه پشتوانه ای بهتر از این مردم ...
مردمی بصیر ، فهیم و زمان شناس ...
( سید محمدرضا موسوی فرد )
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 19:52  توسط سیدمحمد رضا موسوی فر
|
1- ای کاش خرمشهر بازسازی نمی شد."خرمشهر" می توانست
بزرگترین موزه ی ملی دفاع مقدس
باشد.البته هنوز آثار گلوله ها بر درو دیوار هست و می توان با یک نگاه ؛
مهیب صدای گلوله را در برخورد با دیوار خانه ها شنید و تصور کرد.ای کاش
اسناد تجاوز مهره استکبار و استعمار صدام ملعون از چهره ی شهر به بهانه ی
بازسازی و محو ارزش های دفاع مقدس پاک نمی شد تا امروز جوانان کشورهای
اروپایی و عربی را برای بازدید از این مناطق دعوت می کردیم و نشان می دادیم
حاکمانشان با کمک قدرت های شیطانی چگونه می توانند از هر ظلم و جنایتی
دریغ نکنند.
2- چه قدر " نی زارهای منطقه ی والفجر " شیرین صحبت می
کنند.چه قدر آب با نی آرام در جوار هم سکوت را زمزمه می کنند!سکوتی الهام
بخش از نجواهای شبانه. خوب که نزدیک تر می شویم و گوشمان را آرام تر کنار
نیزار به خاک می چسبانیم ، سرود الهم الرزقنا توفیق شهاده میان نیزار وزیدن
گرفته است.همین جاست که نسیم خیالات اروند را گل آلود کرده است و صدایی می
شنویی که ؛ برادر اینجا معراج غواص هاست.همین جا رود دوباره به اراده الهی
و عصای موسی شکافته شد.همین جا کنار اروند ، اشک و خون و آنش باهم معجزه
آفریدند.معجزه ای به سان شکافتن نیل.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 17:3  توسط مهدی ابراهیمی
|
جوانی مهربان از دیار تربت حیدریه ٬ دانشجوی فلسفه دانشکده رضوی و یک طلبه با معرفت که آرامش و متانت و ادب رو در گفتار٬ اخلاق و رفتارش به خوبی حس می کردی.
یکی از کسانی که تو مثبت نقش بستن افکار نوجوانی و زندگی من تاثیر بسیاری گذاشته آقای یعقوبی بود.
صحبتهایی که آخر جلسات عزاداری می کرد اکثرا یادتون هست در باب معرفت اهل بیت بود که به همه بچه ها درس می داد. کاش می شد الآن هم ما رو قابل می دونست و تو یکی از مراسم میامد و برامون حرف می زد.
یاد همه خاطرات کربلا ٬ جلسات قرآن ماه رمضان ٬ سحری های ماه رمضان٬ افطاری های ماه رمضان ٬ اردوها و .... یاد همش بخیر.

هرجا هستی موفق سربلند باشی.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 13:19  توسط آرش سنویی
|
فامیلش قنبری بود ولی بچه ها صداش می زدن قمبری.

نمی دونم از کجا و چی جوری پاش به اعضای شریف الحسینی باز شد اما از اون جائیکه یکباره اومده بود بین بچه های محوطه طرفدار زیادی نداشت.
بعد از مدتی برادرش رو هم آورد و باز هم هر کار کردن نتونستن مهرشون رو تو دل بچه ها جا بدن و پس از مدتی هم دووم نیاوردن و رفتند.

علی قمبری رو که همش پای کامپیوتر می دیدیمش ولی داداشش یه اردو با ما آمد که خوش گذشت.

بنظر شما آقای ابراهیمی تو چه فکرییه ؟
یاد اون اردو و همه بچه های توی عکس و پشت دوربین عکاسی canon کاظم که خیلی خاطرات رو برای ما بتصویر کشیده بخیر . . .
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 13:42  توسط آرش سنویی
|